پست اول

ژوئن 21, 2008 - One Response

 

امروز شنبه یکم تیر ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت …

نمی دونم چرا قصد دارم حسب حال بنویسم ! حتی گمان نمی کنم هیچ کس تمایلی به خوندن زندگی نامه ی تهی از نشاط من داشته باشه . راستش مدت هاست که نوشته های ادبی خودم رو به خورد ملت می دم و از قبالش کلی به به و چه چه می شنوم !!! اما حالا که  فکر می کنم می بینم این جور نوشته ها و شعرها هرگز نمی تونن حس و حال واقعی من رو به تحریر در بیارن . قصد دارم اینجا بیشتر از همیشه خودم باشم . متکلم عاشقی که بیشتر از سه سال تمام با ضرب شست های یه عشق عمیق دست و پنجه نرم می کنه و هنوز هم نتونسته از زیر و زبرش به در بره… متکلمی که یه روز و روزگاری اطرافیان از دنیا بی خبرش اون رو از نفرات برتر کنکور می دونستن و حالا دو ساله که گوشه گیری و ناکامی های چشم گیرش ! رو شاهدن و هزار و هشتصد درجه نظرشون تغییر کرده … هنوز که هنوزه به روز اعلام نتایج کنکور فکر می کنم و به یاد میارم که همه ی هم کلاسی هام تو اون پیش دانشگاهی لعنتی با صد من شور و شوق و کیف و ذوق مثل مور و ملخ ریختن توی مدرسه و از کرده ها و نکرده های همدیگه می گفتن و می پرسیدن … و من با یه دنیا حرف نگفته و راز نهفته تو سینه ی درب و داغونم ، تنهاتر از همیشه یه گوشه ی اون کلاس پر از خاطره… نشسته بودم و به سوالات تهوع آور فلسفه ی پیش دانشگاهی جواب می دادم و چشمام پر اشک بود … ! فلسفه و تاریخ رو نیفتاده بودم ، اما روز امتحانشون انقدر حالم ناخوش بود که نرفتم سر جلسه …  حتی تیر ماه هم نرفتم سر جلسه ی جبرانی و کارم کشید به شهریور . اون موقع فقط به این فکر می کردم که چطور از شر کنجکاوی آزار دهنده ی دیگران و به خصوص معلم ها فرار و هر چه زودتر خودم رو گم و گور کنم . به این میگن مصداق بارز از عرش به فرش افتادن …

جسارتا به قول خودم :

ما به فرش افتادگان را عرش ناچیز است و کم

سینه مان را گر به هجران سوز باریدند و غم …

خلاصه امسال سال دومیه که باید کنکور بدم . سیزده روز دیگه … تو این دو سال شاید سرجمع صد ساعت درس خونده باشم !!! بهتره بگم که هیچی بارم نیست به جز فراق …

به قول سعدی علیه الرحمه :

بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم

می روم و نمی رود ناقه به زیر محملم …

چقدر خوب میشد اگه لقب مضحک دانشجو می چسبید به اسمم و دهن این همه الکی خوش های بی عقل بسته میشد و میتونستم به دور از نگاه های تحقیر آمیز و طعنه برانگیز این و اون ، طعم گند تنهایی رو بدون دغدغه بچشم و آهسته توی خودم فرو برم …

حیف ……..